X
تبلیغات
خاک خوب

خاک خوب

فتوبلاگ

مطلب زیر را برایم ایمیل شد. چون الان در سفر هستم، نمی دونم حقیقت داره یا نه:

بانوانی که با آغاز بارش برف و فصل اسکی به برخی از پیست های اسکی حاشیه تهران مراجعه کرده اند ، با ممنوعیت ورود از سوی ماموران انتظامات مستقر در این مکان ها روبرو شده اند.
مامور انتظامات مستقر در یکی از پیست های اسکی شمال تهران در این زمینه به پلیس اماکن جمهوری اسلامی با ارسال دستور العملی به پیستهای اسکی اعلام نموده که ورود خانمها بدون سرپرست قانونی یا شوهر به پیستهای اسکی ممنوع است. بنا بر این دستورالعمل ورود دختران زیر ۱۸ سال نیز بدون پدر و مادر ممنوع می باشد و دختران بالای ۱۸ سال تنها با سرپرست قانونی و زنان ازدواج کرده تنها به همراه شوهرشان مجاز  به ورود به پیست اسکی هستند.


اما منو به یاد خاطره ای انداخت مربوط به سال ۱۳۷۳ که :
تازه دانشگاه قبول شده بودم با دو تا از همکلاسی ها (دختر) قرار گداشتیم بریم درکه و هم ورزش کنیم و هم عکاسی. یک عالمه هم خوراکی و ناهار داشتیم. کلا روزی بود که هر سه مون شارژ و خوشحال بودیم. رسیدیم میدون درکه دیدیم چقدر شلوغه. و همون اول، یک صف طولانی بسته شده. دفعه سوم بود می آمدم اونجا و فکر کردم صف واسه خرید بلیط یا ..  هیچ تصوری نداشتم.
رسیدیم  مدخل ورودی، دیدیم کمیته (اسم نیرو انتظامی آن سالها) ایستاده و به خانم ها می گه باید یا مرد محرم اومده باشند(پدر، برادر، شوهر). حالا ما مرد محرم از کجا باید پیدا می کردیم. دوستام به تکاپو افتادند و دنبال مرد محرم می گشتند!  و البته هر کدام یکی پیدا کردند! به من هم گفتند بیا همه با هم بریم و می گیم که ما همه با هم خواهر و برادریم! گفتم نه. کارت نداریم، دوست ندارم دروغ بگم. گفتند بیا وسط شلوغ پلوغی ها با هم رد می شیم. قبول نکردم. چون به نظرم رسید ممکنه واسه خودم، شر درست کنم. اونا رفتند و رد شدند. با خودم گفتم خوب پس منم رد می شم. همین که داشتم رد می شدم، یدفعه گفت: خانوم شما!   قلبم هری ریخت پایین. انگار کار بدی می کردم. رفتم سمتش، بله  گفت: همراهت کیه؟ موندم چی جواب بدم. از اونجا که فکر میکنم صداقت همیشه بهترینه، گفتم با دوستامم و اونها جلوترند. گفت نمی شه. گفتم من پدر و برادرم اهل کوه و کوهنوردی نیستند و ضمنا نمی تونم کله صبح بیدارشون کنم. دانشجوی هنرم و می خوام عکاسی کنم و تنها هم نیستم با دوستانم هستند که از ترس شما فرار کردند جلوتر.

خلاصه از من اصرار و از اونها انکار..
اون وقتها مبایلی هم در کار نبود که به دوستام خبر بدم که من بر می گردم. خیلی حالم گرفته شد. خیلی جلو خودمو گرفتم که نزنم زیر گریه. برگشتم خونه و ناهار با خانواده خوردم. پدرم که حال منو دید، اینقدر ناراحت شد که گفت اگر بخواهی، من باهات صبح زود می یام و در اونجا که کمیته ایستاده تو رو همراهی می کنم و بعد بر می گردم خونه . که البته هیچ وقت راضی نشدم همچین مزاحمتی واسه پدرم ایجاد کنم.

 همین
..


+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط خاک خوب  | 

today is..  11 11 11

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط خاک خوب  | 



-گره های دریانوردی، موزه دریایی کارزکرونا. سوئد
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 4:7 قبل از ظهر  توسط خاک خوب  | 



حضور


انتظار


عشق زرد


کلاغ تنها
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 3:32 قبل از ظهر  توسط خاک خوب  | 




..
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط خاک خوب  |